همیشه دور بودن نشونه فراموشی نیست ..
گاهی فرستیست برای دلتنگــــی....
شعر و گلايه
همیشه دور بودن نشونه فراموشی نیست ..
گاهی فرستیست برای دلتنگــــی....
وقتی میبوسه تو رو، یاد من میافتی هیچوقت؟!
وقتی نازت میکنه، یاد من میافتی هیچوقت؟!
وقتی گل میده بهت، یاد میخکام میافتی؟!
وقتی زل زدی بهش، یاد شکلکام میافتی؟!
یا که نه ؟...
یاد من میافتی هیچوقت یا که نه ؟!...
یاد من میافتی؟!..
وقتی گریه میکنی، سرترو بغل میگیره؟!
وقتی میخندی بهش، برای خندههات میمیره؟!
وقتی با همدیگهاین کنار هم اینور و اونور
وقتی چشمغره میری، واسه چشمات میزنه پرپر؟!
تو رو دوست داره مثل من یا که نه؟!
تو رو رو چشاش میزاره یا که نه؟!
وقتی آهنگی که با هم میشنیدیمرو گوش میدی یادم میافتی؟!
اونجاهایی که با هم رفتیم میری یادم میافتی؟!
وقتی دوستای قدیمرو میبینی از من میپرسی؟!
خیلی دوست دارم بدونم که حالت چطوره راستی...
هنوز عکسامرو نگه داشتی یا نه؟!
هوای طوطیمونرو داشتی یا نه؟!
یاد من میافتی هیچوقت؟!...
وقتی گریه میکنی، سرترو بغل میگیره؟!
وقتی میخندی بهش، برای خندههات میمیره؟!
وقتی دلگیره ازت، تو رو میبخشه مثل من؟!
واسه خندوندن تو میکشه نقشه مثل من؟!
تو رو دوست داره مثل من یا که نه؟!
اشکات رو تنش میباره یا که نه؟!
تو رو دوست داره مثل من یا که نه؟!
تو رو رو چشاش میزاره یا که نه؟!..

كاش مي شد كه از اين خانه ي غم
پر بزني ..
تو كه به گوشه ي احساس دلم
جا داري ..
نگاهم كن
خداوندا ، اي صاحب دلها !
از لغزش من درگذر وعطش تشنگي ام را
با خنكي اجابتت فرو نشان .
اي فرياد رس فرياد كنندگان و اي بر طرف كننده ي اندوه
دلم پر از حرفاي كهنه و خاك خورده است .
من شبهاي شاعرانه ام را مديون تو هستم ...
نگاهم كن ..
از تو چه پنهون باز
خواب تو رو ديدم
از ترس بيداري
با گريه خنديدم
از تو چه پنهون باز
يار تو دلگيره
امروز راهي شو ، فردا ديگه ديره ..
از تو چه پنهون باز
شكسته قلبم
جز تو و عشق تو دل به كسي نمي بندم
از تو چه پنهون باز
بارون باريد به ياد تو
نميدوني چه قدر دلم تنگه براي تو ...

برون نمي رود از خاطرم خيال وصل
اگر چه نيست وصالي
ولي خوشم به خيالت ..
از تو مي پرسم دوست
چه خبر از دل من ؟
كه تو بهتر داني كه چه كردي با من
تو شكيباي شكيبم كردي
بنگر آنقدر غريبم كردي
كه شبي از شبها من
غريبانه ترين شعر زمين را گفتم :
زندگي زيباست رشته هاي ان تقصير ماست ،
در مسيرش هر چه نازيباست تدبير ماست !
زندگي اب رواني ست
روان مي گذرد ...
آنچه تقدير من و توست همان ميگذرد ..
يادته اون روز برفي وسط فصل زمستون
تو پريدي پشت شيشه من زدم از خونه بيرون
يادته اشاره كردي ادمك برفي بسازيم
واسه ساختنش رو برفا ، هر چي كه داريم بسازيم
گوله گوله برف سرد و روي همديگه مي چيديم
شاد و خندان بودم انگار كه به ارزوم رسيدم
يادمه با نگروني تو يه هااا كردي رو شيشه
دزدكي برام نوشتي تكليف قلبش چي ميشه ؟
شرم گرم لحظه ها رو توي اون سرما چشيدم،
سر خويش رو پوست سرد ادمك ...

ديگرش هرگز نخواهم گفت
دوستت دارم ...
ديگرش هرگز نخواهم گفت
بي تو ، مردن آرزو دارم ..
هزار سال به سوي تو امدم
افسوس !
هنوز دوري ، دور از من
اي اميد محال
هنوز دوري ، آه ...
از هميشه دور تري
هميشه اما در من كسي نويد دهد
كه مي رسم به تو !
شايد هزار سال دگر
صداي قلب ترا
پشت ان حصار بلند
هميشه مي شنوم
هميشه سوي تو مي ايم
هميشه در راهم
هميشه مي خواهم
هميشه با توام اي جان!
هميشه با من باش
هميشه !
اما هرگز مباش چشم به راه ..
هميشه مهربون بودي توو كاغذاي دفترم
اما مي دونم كه فقط همين بوده خطاي من
گناه من چيه بگو "عاشقي" از رو سادگي
اما مگه گناه اين عشق من و وفاي من
رفتي و موندي يادگار تو سرنوشت اين كوير
تو اي گل هميشگي ! بوده چنين صفاي من
يه روزي غصه دار ميشي از سرنوشت قلب من
اون روز كنار من فقط بخون براي من ...

من كيم جز پايداري ، جز گريز
جز لبي خندان و چشمي اشكريز ...
بهتر از من چه كسي ، عاشق تر از من چه كسي؟
واسه عشق تو ديوونه تر از من چه كسي؟
اگه قربوني مي خواستي ، بهتر از من چه كسي؟
واسه پيش مرگ تو اماده تر از من چه كسي؟
تو اگه چشمه بودي،تشنه تر از من چه كسي؟
واسه دل داري دادن،خسته تر از من چه كسي؟
همه راهها را به من سد كردي ، عشقمو رد كردي
به خودت بد كردي ، به خودت بد كردي
واسه تسليم و رضا،دستو پا بسته تر از من چه كسي؟
در پرستيدن تو ديگه وارسته تر از من چه كسي؟؟؟
برو ديگه دل شكستم و بدست تو نمي دم
ديگه كلام عاشقونه اي براي تو نمي گم
ديگه مثل تو خوشگل و بي وفا نمي خوام
اگه يه روز برات بميرمم ،
ديگه پيشت نميام ..

چون او كسي ،
اشنا با خويشتن نيست
او مرد در من ...
غروب پر از خاطره هاست اما تو جايي نداري
تموم شده گذشته ها به من نگاهي نداري
غروب پر از خاطره هاست اما تو دوسش نداري
دوست داري ابري بشي و پا روي قلبش بزاري
غروب پر از خاطره بود هر روز كنار پنجره
رفتي و من تنها شدم اسمتو يادم مياره
من عاشقت بودم ولي اما تو يادت نمياد
گرچه هنوز دوستت دارم اما غرورت نمي خواد
پشت سرت رو هم ببين، پشت سرت فقط منم
فكر خودت باش و برو ،من اگه حرفي ميزنم
هميشه ارزوي من، دلخوشي هاي تو بوده
خوب ميدونم ميخواي بري،رفتن تو خيلي زوده
اگه بري نگاه من توو اوج حسرت ميمونه
اما بدون ترانه هام ، بغض چشات و مي شكونه
حالا كه روزگار مي خواد اشك منو در بياره
ديگه برو بذار كه چشام بباره ...

شباي موندن بي تو باز به دل من سر ميزنه
يه روز تو از اينجا ميري غم از نگات پر مي زنه
پنجره ي اتاق من اسير قلب سردمه
هواي پشت پنجره بارون و پاييز و غمه ...
باز در كنج اتاق چشم بر هم زدم
گويي از تنهايي تكيه بر غم زده ام
در اتاقم گويي در زندانم من
چون گل پژمرده ، داخل گلدانم من
در بي پنجره و باز ، اسمان رنگين است
ولي افسوس از غم سينه ام سنگين است
ناگهان مي بينم چهره ي زيبايت را من
شادمان مي گردم،با خرسندي مي رانم خستگي را از خود
مي نويسم ناگاه با خط زيبايي
شرح كوتاهي از لحظه ي تنهايي :
خسته ام ، خويش را شكسته ام
هاي هاي گريه را اقامه بسته ام
عافيت التيام زخمهاي شهر نيست
التيام اين دل شكسته ام
خسته ام ..خويش را شكسته ام
غيرتم نهيب مي زند چرا نشسته اي
دوست داشتم شبي در حضور روشن ستاره ها ناپديد مي شدم ..
دوست داشتم ...
من گلي بودم ..
در رگ هر برگ لرزانم
خزيده عطر بس افسون
در شبي تاريك روئيدم
محو شد در جنگل انبوه تاريكي
چون رگ نوري طنين اشناي من
قطره اشكي هم نيفشاند اسمان تار
از نگاه خسته ي ابري به پاي من
من گل پژمرده اي هستم
چشمهايم چشمه ي خشك كوير غم
تشنه ي يك بوسه خورشيد
تشنه ي يك قطره شبنم ..

ياد داري ز من خنده كنان پرسيدي
چه ره اورد سفر دارم از اين راه درازم
...
چهره ام را بنگر تا به تو پاسخ گويد
چه ره اورد سفر دارم اي مايه ي عمر؟
پيكري ملتهب از خواهش سوزان وصال ..
ز ان نامه اي كه دادي وزان شكوه هاي تلخ
تا نيمه شب بياد تو چشمم نخفته است
اه مايه ي اميد من اي تكيه گاه دور
هرگز مرنج از انچه به شعرم نهفته است
شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت
احساس قلب كوچك خود را نهان كنم
بگذار تا ترانه ي من رازگو شود
بگذار انچه را كه نهفتم عيان شود
تا بر گذشته مي نگرم ، عشق خويش را
چون افتاب گمشده مي اورم به ياد
مي نالم از دلي كه به خون غرقه گشته است
اين شعر ، غير رنجش يارم به من چه داد
اين درد را چگونه توانم نهان كنم
آن دم كه قلبم از تو به سختي رميده است
اين شعر ها كه روح ترا رنج داده است
فرياد هاي يك دل محنت كشيده است ..
لا لا لا نخواب سودي نداره ،
همون بهتر كه بشماري ستاره
همون بهتر كه چشمات وا بمونه
كه ماه غصش نشه تنها بيداره
لا لا لا بازم سفر رفت
نمي دونم به كارون يا خزر رفت
فقط دردم اينه مثل هميشه
بدون اطلاع و بي خبر رفت
لا لا لا مي دوني جنگه
دست هر كي مي بيني يه تفنگه
يه عمر دور چشماش گشتم اما
نفهميدم اون چشما چه رنگه
لا لا لا زندون دنيا
ناسازگاري داره با ما
بازم دعا كن واسه اون كه
مارو گذاشت تنهاي تنها
لا لا لا اون راه دوره
خدا مي دونه كه حالش چه جوره
توي خلوت مي گم اينجا كسي نيست
خداييش كه دلم خيلي صبوره
لا لا لا تيرست چراغم
مثل اتشفشان مي مونه داغم
به جون گلدونا كم غصه اي نيست هزار شب شد
نيومد باز سراغم

داني از زندگي چه مي خواهم ؟
من تو باشم ، پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو ، بار ديگر تو
..ارزويي است مرا در دل
كه روان سوزد و جان كاهد
هر دم ان دختر هوسران را
با غم و اشك و فغان خواهد
بخدا در دل و جانم نيست
هيچ جز حسرت ديدارش
سوختم از غم و كي باشد
غم من مايه ازارش
شب در اعماق سياهي ها
مه چو در هاله ي راز ايد
نگران ديده به ره دارم
شايد ان گمشده باز ايد ...
انكس كه مرا اميد و شادي بود
هر جا كه نشست بي تأمل گفت
..او يك پسر ساده لوح عادي بود..
مي سوزم از اين دورويي و نيرنگ
يك رنگي كودكانه مي خواهم
اي مرگ از ان لبان خاموشت
يك بوسه جاودانه مي خواهم
رو ..پيش مردي ببر غرورت را
كه عشق ترا به هيچ نشمارد
ان پيكر داغ و دردمندت را
با مهر به سينه نفشارد ..

مرا با توست پيماني ،
تو با من كرده اي عهدي
شكستي عهد يا هستي بر ان پيمان
نمي دانم ...
حالا كه گريه رو از چشات گرفتم
بغض و از صدات گرفتم
غم و از دلت گرفتم
رفتي توي تار و پودم
منو يادت نمياد .